باور نمیکنی اما ... 

 

در خلسه معبد تن تو ... باذکر بوسه و زمزمه های دوستت دارم وارد میشوم ... 

ای الهه عشق و خواهش .... باورنمیکنی اما ...

اوج ستایش من  ... درآویختن در توست ... و پرستش تنت ... جز درمیان بازوان نیازمندم رخ نمیدهد ... و اشک خدا نه آن افیون مرگ آور ... که رخوت مرطوب تن توست که پس از هرنیایش آتشبارم وجودت را فرا میگیرد و تو .... در جامه ایزدان آریایی ... از بنده ات راضی میشوی ... 

ایزدان تازیان ... همیشه ناراضی اند .. سردند و غضبناک ... و ناقوسهایشان ... بجان هم میافتند ومی گریزند از نوازش دستهای تب زده ...