روی این تخت منتظر بودی
روی این تخت، مثل یک مرده!

بی تفاوت شبیه وقتی که
حالت از گریه هم بهم خورده…

مثل داغی ِ لای انگشتت
بس که سیگار را ورق می زد

مثل یک آدم کمی احمق
مثل یک احمق شدیدا بد!

توی یک خواب نسبتا کوتاه
توی یک خواب نیمه خرگوشی –

زل زدن به صدای جیغی که
منتظر مانده آن ور گوشی:

با توام لعنتی کجا رفتی ؟!
هی خودت را نزن به نشنیدن

من فقط حجم خالی دردم
من فقط گریه ی توی بی من!

اتفاق بدی نیفتاده
این که من هی مچاله تر باشم

بوی تند تنفر از بودن
شاید اصلا، ولی ، اگر باشم

توی این فکرها قدم خوردی
روی این تخت هم نفس با درد

توی تکرار این هم آغوشی
سعی کن که به زندگی برگرد

توی این بیت اتفاقی هست
مثل دلدادگی تو، ساده !

زیر این تخت گریه کن آرام
اتفاق بدی نیفتاده …!