یک حالتی دارم عجب جان و تنم در سوز و تبگوئی که باز عاشق شدم بر دختری چون ماه شب از خانه بیرون آمدم تا قصد کویش را کنم رندی چنین گفتا به ره باید بگیرم از تو تب نبظم گرفت و گفت هان دردی به جان داری نهان حالی گرفتار آمدی باید بدانیم اش