از تو بیرون میجهند

کلمات از تو بیرون میجهند و در من فرو میروند. تو شاعرم میشوی و من به باستانیترین زبانِ جهان سخن میگویم:
بگا…می…نو…کن…رو…کی…می..رت…تو…بک..بگا..نم…می…کس…خوا…می…رت…رو…
تو شاعری متبحّری. مرا نیمایی که میسرایی، وزنت در میانهی رانهایم کوتاه و بلند میشود. معناهایت در من زاده میشوند. موسیقیِ اصواتِ انتزاعیاَت در من تصویر میشود. من و تو شکلِ بیشکلی میشویم و صدای برخورد تو با دهلیز من سمفونیِ عظیم حرکت میشود. چلپ چلپ چلپ…چلیپای آلتت آلتِ موسیقی میشود. صدای نفسهایت در گوش من ارکستروار پژواک میشود: این سرنوشت است که بر درِ من میکوبد…
+ نوشته شده در ساعت
توسط بلاگفاگرام
|