در میانه‌ی ران‌هایم هزار پلنگِ غارنشین در کمین دست‌هایت نشسته‌اند و پلنگ‌های بوی خون به مشام رسیده را تنها نر وارگیِ دست‌های تو رام می‌کند. فرصت، کوتاه است و سفر جانکاه. برخیز و از کناره‌ی ‌اَمن شورتم عبور کن و با انگشتانت بر دهلیزِ لزجم شبیخون بزن. ماده‌گی‌‌اَم را خدایی نرینه شو، غنچه‌‌اَم را بشکاف و شکوفا کن. گُلی گوشت‌خوار و معصوم تشنه‌ی حیوانیّتِ نخستینیِ توست. من دوست دارم در این میانه از تو دوستت دارم‌ را. پیدا شدنِ خطوط تنت را دوست دارم. عبورِ دست تو از پوست به گوشت و گم‌شدن‌های دست‌هایت در شمارشِ مهره‌های کمرم را دوست دارم.